پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

این روزامون و کلی عکس

شیطونکم دختر نازم خیلی دوست دارم همه کارای جدیدترو برات اینجا بنویسم ولی اونقدر شیطون شدی که وقتشو پبدا نمیکنم . (البته به محض اینکه کار جدیدی میکنی زودی تو سالنامت مینویسم ) 16 اردیبهشت : یاد گرفتی میگی نننننننی نی . عروسکترو میارم جلوت میذارم و مگیم نی نی رو لالا کن خودتو تکون تکون میدی و میگی نننننی نی .ای قربونه اون تکون خوردنای بامزت بشم من اولین بارم این کارو خونه دایی کردی . 18 اردیبهشت : خونه مامان جون اینا بودیم کلی با جوجو بازی کردی و در آخرم اونقدر بهت گفتم جو جو تو هم لباتو غنچه کردی و گفتی جوجو . 25 اردیبهشت : تولد بابا رضا بود و ی کیک خوشمزه درست کردم و روشو با دنت و اسمارتیز جینگیلی کردم و کیک رو بردیم خون...
1 خرداد 1392

پارک چمران

قشنگم چند روز پیش از صبح تا غروب رفتیم بیرون و گشتیم و به تو خیلی خوش گذشت و دختر خوبی بودی . اول رفتیم پارک چمران که باغ گل زده بود و خیلی جای قشنگی بود و یه سری پرنده هم داشت که با دیدن همشون ذوق میکردی و یه بند میگفتی دَدَدَدَ و توجه همرو جلب کرده بودی. بعدم رفتیم جده چالوس ارکیده و تا بعد ناهارمون لالا بودی و بعدم بیدار شدی و شروع کردی شیطنت و رودخونرو با تعجب نگاه میکردی . جاده چالوس سرد بود و زیر پتو لالا بودی ...
15 ارديبهشت 1392

جشن دندونی

عسل مامان روز 92/2/12.پنجشنبه یه جشن دندونی خانوادگی و کوچولو برات گرفتیم و خدارو شکر همه چیز خوب پیش رفت و شما هم چون ظهر حسابی خوابیده بودی خوش اخلاق بودی و حسابی شیطونی و نانای کردی . با نگین دختر خالتم حسابی جور شدی به هر حرکتش میخندی و اونم کیف میکنه .                                             ...
14 ارديبهشت 1392

9 ماهگی و اولین کلمات

دختر ناز مامان 9 ماهگیت مبارک عزیزه دلم .                                              هر روز داری بانمک تر و تو دل برو تر از روز قبل میشی و من و بابا رضا روزی هزار بار برات غش و ضعف میکنیم . روزی یه کار جدید انجام میدی و مارو خوشحال می کنی . بیش از حدم وابسته به من شدی و اگه بقل هرکی باشی و از دور منو ببینی یه جیغ بنفش میکشی و منو میخوای و وقتی میام و میگیرمت محکم بقلم میکنی و شونه هامو گاز میگیری از خوش...
4 ارديبهشت 1392

ماهی

با نمک مامان بعد از ظهر رفتیم شهر کتاب تا برات آلبوم بگیریم و تو ماشن خوابن برد و پیاده هم که شدیم همچنان خواب بودی و تو مغازه بعد از چند مین بیدار شدی و با تعجب به همه جا نگاه میکردی و لباتو مثل ماهی کرده بودی و تا 3 .4 دقیقه همینطور مونده بودی و منو بابات داشتیم از خنده بیهوش میشدیم .دلم نیومد اینجا برات ننویسم . ...
4 ارديبهشت 1392

آش دندونی و دومین دندون

روز دوشنبه 26 فروردین مامان جون و باباجون زحمت کشیدن و برات ی آش دندونی خیلی خوشمزه درست کردند .دست گلشون درد نکنه . شیطون بلا نشد ازت یک عکس خوب بندازم بسکه وول میخوردی          امروز جمعه  30 فروردین دومین دندونت(پایین سمت راست ) در اومد . دیشب متوجه شدم لثت ورم داره شب هم تا صبح خیلی بد خوابیدی و هی ناله و گریه میکردی و این دنده به اون دنده میشدی صبح چک کردم دیدم ورمش خوابیده و یکمی به سفیدی میزنه . ظهر رفته بودیم خونه مامان جونینا که دیدم بله  یه مروارید دیگه بقل مرواریده چند روز پیشت در اومده . خیلی خوشحال شدم عروسکم مبارکت باشه .      &nbs...
31 فروردين 1392

اولین آتلیه

بالاخره عکسای نازت بعد از این همه انتظار آماده شدن (آخرم دلیل این همه تاخیر آتلیه رو نفهمیدم ) عروسک من تعداد عکسات 13 تا هستند که 7 تا شو برات اینجا گذاشتم . ...
27 فروردين 1392

اولین مروارید

عزیزه دلم روز 21 فروردین دقیقا ساعت 3 ظهر بود که داشتی شیر میخوردی که احساس کردم دندون در آوردی  انگشتمو کردم تو دهنتو یه تیزی حس کردم سریع رفتم یه فنجون آوردم وامتحان کردم و دیدم ببببببله تق تق صدا میده وای که قشنگ ترین صدایی بود که (البته بعد از صدای گریهات تو اتاق زایمان) میشنیدم از خوشحالی بال در آورده بودم و جیغ میزدمو قربون صدقت میرفتمو تو هم هاج و واج نگاهم میکردی سریع تلفن رو برداشتم و به بابات و به جفت مامان جونا و خاله ندا و عمه الهام خبر دادم و همگی خوشحال شدند. انار دونه دونه بچه ای دارم دردونه  قشنگ و مهربونه انار دونه دونه 3 4 روزه که بچم گرفتار دندونه انار دونه دونه توی دهان بچم یک...
25 فروردين 1392

لالا تو تخت خودت

روز 20 فروردین برای اولین بار وقتی خوابیدی گذاشتمت تو تخت خودت و یک ساعتی اونجا خوابیدی و وقتی بیدار شدی با تعجب دوروورتو نگاه میکردی تا الان چون اتاقت سرد بود نمیشد اونجا بخوابی ولی الان دیگه روزا یک ساعتی میخوابونمت تا عادت کنی دختر نازم . ...
25 فروردين 1392

13 بدر و 5 روز تب

دردونه ام شب 13 ام بود ساعت 11 داشتم میخوابوندمت که احساسا کردم بدنت داغ شده و گفتم شاید لباست زیاده و کمش کردم ولی بعد از چند دقیقه دیدم انگار تغییری نکرد و تو هم کلافه ای و خوابت نمیبره واسه همین برات تب سنج گذاشتم دیدم وااااااااااای 38/5 سریع با بابا رضا بهت استامینوفن دادیم و پاشویت کردیم و تا 2:30 بالاسرت بیدار بودیم و 6 ساعت بعد دوباره بهت استامینوفن دادم و تبت اومده بود پایین و صبح هم تبتو چک کردم و خوب بودی و رفتیم خونه مامان جون اینا و چون باغچه باصفایی دارن 13 بدرو قرار شد اونجا باشیم ظهر موقع ناهار روروئکت. برده بودیم تو حیاط خیلی بهت خوش گذشت . توی شهرکم با کالسکه رفتیم دور زدیم و تو هم بیشترشو لالا کردی ساعت 6 بود که احساس ...
25 فروردين 1392